برچسب:
نویسنده: پارسا یوسفی
مانده ام حیران درآن روی شما
همچو محراب است ابروی شما
می شناسی یا نه آیا بنده را
هستم آن آواره ی کوی شما
از هزاران دل که بر زلف شماست
بسته ام یک دل بر موی شما
هر شب آیی در خیالم ساعتی
مانده در ذهنم کنون بوی شما
مرکز عالم به چشم من کجاست؟
مرکز آن خال هندوی شما
قبله ات آیا کدامین سو بود
قبله ام باشد همه سوی شما
آفرین الیاس شیرین کام تو
وه چه شیرین است لیموی شما
برچسب:
نویسنده: پارسا یوسفی
برچسب:
نویسنده: پارسا یوسفی
برچسب:
نویسنده: پارسا یوسفی
ای رفیق روز و شب هایم قلم
ای بیان رنج و تب هایم قلم
توتم من هم تو هستی خوش نگار
ای زبان حرف لب هایم قلم
یادگار از ما بماند این کلام
من غلام با ادب هایم قلم
هان بپا خیز و قیامت کن بپا
چون که دنبال طلب هایم قلم
لا بشی من آلاء را نویس
پیرو دین عرب هایم قلم
بامسبب کارها آسان شود
کم در افکارسبب هایم قلم
از علی الیاس هم غافل نشو
عاشق آن لب رطب هایم قلم
برچسب:
نویسنده: پارسا یوسفی
برچسب:
نویسنده: پارسا یوسفی
برچسب:
نویسنده: پارسا یوسفی
برچسب:
نویسنده: پارسا یوسفی
مادگر نیستیم شما باشید
در پناه خود خدا باشید
از ریا کار و زاهد خودبین
از زمین تا سما جدا باشید
خواهشی می کنم زمحضرتان
گاه گاهی به یاد ماباشید
غالبا شاد باشید وخنده کنید
یعنی اصلا که ناقلا باشید
از کسانی که اهل غوغایند
متنفر تر از بلا باشید
اکبر عبدی خدا تو را خوانده
متنعم درآن سرا باشید
تسلیت بر به خنده وشادی
یاس الیاس را نوا باشید
برچسب:
نویسنده: پارسا یوسفی
برچسب:
نویسنده: پارسا یوسفی
"کچلا جمع بشوید برویم پیش خدا یا به ما موبدهد یا بزند گردن ما" آخر این که نشود عده ای سر فکلی برخی از این رفقا موی سرشان کاکلی ولی اما سرما مثل لامپ ال ای دی آخه انصافت کجاست به کیا چیا میدی ؟ "کچلا جمع بشوید برویم پیش خدا یا به ما موبدهد یا بزند گردن ما" من دلم می خواهد رو سرم موباشد نه که مثل آینه یا چو کدو باشد من دلم می خواهد کنم افشان مورا هر زمان شانه زنم باد دهم گیسورا من دلم می خواهد کنم آغاز سماع مو بریزم به جلو مثل یک مرد شجاع ولی اما کچلم به سرم
برچسب:
نویسنده: پارسا یوسفی
دوست دارم بار دیگر راهی دوزج شوم درمیان برف جاده سُر خورم یا کج شوم می روم تا در کلاس جبر خود حاضر شوم درسهایم را بخوانم مفلق و ماهر شوم می روم تا باز بینم کاوه را با افتخاری یا سهیلی و شکر ریز منصوری با فخاری آبیارو ذاکر آرام احمدی فیاض حداد قاسمعلی بازمانی وکریمی نرجسی چون درس می داد یادم آمد سید والا قریشی صفویه پرپوچی باغلامی ،سجادی سلطانی میرابی آمینون و نادری هاقاسمی منوچهری و موید با سروش امیرحسینی رضا میری مطهر اسدی مهدیلی بیگدلی امینی غلامرضایی و
برچسب:
نویسنده: پارسا یوسفی
شما :الیاس امیرحسنی ۱۴۰۵/۰۳/۳۰ - ۱۲:۵۲ ب.ظ - الیاس امیرحسنی - مانده ام حیران درآن روی شماهمچو محراب است ابروی شمامی شناسی یا نه آیا بنده راهستم آن آواره ی کوی شما از هزاران دل که بر زلف شماستبسته ام یک دل بر موی شماهر شب آیی در خیالم ساعتیمانده در ذهنم کنون بوی شمامرکز عالم به چشم من کجاست؟مرکز آن خال هندوی شماقبله ات آیا کدامین سو بودقبله ام باشد همه سوی شما آفرین الیاس شیرین کام تووه چه شیرین است لیموی شما
برچسب:
نویسنده: پارسا یوسفی
باران بیا باهم براین اوضاع بگرییمبا یاد آن گلرخ دراین مصراع بگرییم
دل مثل غنچه تنگ باشدبانسیمیصبحی بیا تا لحظهء اشباع بگرییمباران بیا که قلب من آتشفشان شدباران بیا بر پونه ونعناع بگرییمباران بزن برپنجره مارا صداکنآن سو تو من این سو تا اقناع بگرییمباید دوباره با تو باغ آباد گرددبرگرد و برگردان تا ارجاع بگرییمباید دوباره مشورت سازیم باهمقانون رویش را کنیم ابداع بگرییمباران بیا الیاس دارد می نویسدباید به هر گوشه ویا اضلاع بگرییم
برچسب:
نویسنده: پارسا یوسفی

آمدی باران صفا آورده ای
باخودت مهر و وفاآورده ای
باغ هامان جملگی خشکیده بود
چون مسیحایی شفاآورده ای
لطف تو ظاهر بود بر عارفان
در نظر لطف خفا آورده ای
گر که سیلابی شوی ویران کنی
نعمتی را در قفا آورده ای
عاشقم من برصدای بارشت
مهربانی را به قدر اکتفا آورده ای
برتن ایران ببار و خیس کن
نان وگندم را به حد خودکفا آورده ای
هرزمان دیدی دل الیاس پر
آمدی به به الفا آورده ای
برچسب:
نویسنده: پارسا یوسفی

ای رفیق روز و شب هایم قلم
ای بیان رنج و تب هایم قلم
توتم من هم تو هستی خوش نگار
ای زبان حرف لب هایم قلم
یادگار از ما بماند این کلام
من غلام با ادب هایم قلم
هان بپا خیز و قیامت کن بپا
چون که دنبال طلب هایم قلم
لا بشی من آلاء را نویس
پیرو دین عرب هایم قلم
بامسبب کارها آسان شود
کم در افکارسبب هایم قلم
از علی الیاس هم غافل نشو
عاشق آن لب رطب هایم قلم
برچسب:
نویسنده: پارسا یوسفی
انجیر سیاه باغ ما شیرین است عشقم به تو ای حبیب من دیرین است دیشب که به خوابم آمدی خندیدی تعبیر کتاب ابن سیرین این است هرچند که زندگانی ات شاداب است گردد به توبی وفا چو روس وچین است باشد نظر زهره ،شوی شهره ی شهر اما نگران ستاره ی پروین است خواهم که به روی شانه ات بنشیند کآن طایر شاهانه ما شاهین است کاری نکن از دست تو غمگین گردم بنیان کن زندگی بدان نفرین است الیاس الهی که نگردی محتاج ازآن لب تو منتظر آمین است
برچسب:
نویسنده: پارسا یوسفی
می خواستم دوباره بیایم ولی دگر بگذار بگذریم وقتی نشد نمی شود و وقتی نبود، نیست حالا که این طور است بگذار بگذریم یک عمر ارادت و خدمت نداشت سود آن سان محبت و این سان التماس بگذار بگذریم باید تو عاقل و فرزانه باشی و اهل خدا و دین من هم کسی چو فلان خائن نژند بگذار بگذریم باشد کباب و مجلستان روبه راه وما علاف کوچه ها این دل کباب شد دگر این سان نگو پسر بگذار بگذریم گیرم که هیچ کس ندارد مرا قبول اما خودم که خودم را شناختم من اوستاد اذیت کشیدنم بگذاربگذریم ما ساده
برچسب:
نویسنده: پارسا یوسفی
با یاد گل سرخی آمد غزل این گونه بیهوده چه می جنگی بود از ازل این گونه از هر چمنی یک گل آوردی و بنشاندی شهد وشکر آوردی کردی عسل این گونه دارم زتو خواهش من لطفا بپذیرحتما دور از نگه اغیار بنشین بغل این گونه وقتی که تو می گویی اخلاق بدی دارم این گونه نبودم که گشتم بدل این گونه آه ای دل دیوانه خواهی شوی افسانه گویند چرا کردی آخر عمل این گونه درمان تو باشد این آیی زخودت بیرون مغروق خیالاتی گفتم مثل این گونه الیاس تو را دیدم درباغ که می خندی با خنده بمیری کاش
برچسب:
نویسنده: پارسا یوسفی
مادگر نیستیم شما باشید در پناه خود خدا باشید از ریا کار و زاهد خودبین از زمین تا سما جدا باشید خواهشی می کنم زمحضرتان گاه گاهی به یاد ماباشید غالبا شاد باشید وخنده کنید یعنی اصلا که ناقلا باشید از کسانی که اهل غوغایند متنفر تر از بلا باشید اکبر عبدی خدا تو را خوانده متنعم درآن سرا باشید تسلیت بر به خنده وشادی یاس الیاس را نوا باشید
برچسب:
نویسنده: پارسا یوسفی